وارش اسپرت – تارنمای هواداران داماش گیلان: زمانه گویی تقدیر مردمان این خطه را همواره چنین نوشته؛
مردمی که سادگی، صمیمیت و صفای میهمان نوازیشان، طمع اجانب را برانگیخته و همان بیگانگانی که روزی در لباس دوست، یارِ غار و همسفره آمدهاند، به چشم بر هم زدنی خود را صاحبِ سفره، نان و غار میپندارند!
خیلی دور نیست؛ یافتن مصداقِ این تقدیرِ تلخ، چرا که همیشه بلندای قامت مردی پیش روی ماست که هنوز مثلی چون صراحت، شجاعت و آزاده خواهیاش در عین صداقت و میهمان نوازی، به عدد انگشتان یک دست هم نمیرسد…
مردی که عطوفتِ نرمِ باران و مهربانیِ انبوهِ جنگل، در استواریِ ارادهٔ چون کوه و دل دریاییاش متجلی بود.
آری، میرزای کوچک جنگلی؛
اما همهٔ حقیقت این نیست. آیا میرزا به راستی کوچک بود؟! آیا او جنگلی بود؟!
نه! میرزا بزرگ بود، آن اندازه که هنوز ادامه دارد. جنگلی نبود، متمدن بود، که تشکیل اولین جمهوری خود مختار آسیا در مقابل فساد و سرسپردگی دولت مرکزی، خود گواهِ روشنِ تمدن اوست.
میرزا را کسانی کوچک پنداشتند که او را خواری در چشم خود میدیدند، پس او را جنگلی و یارانش را یاغی خطاب کردند.
و امروز گویی در ادامهٔ همان طمعِ ناتمام، فرزندان او را اوباش نامیده و فریب خورده میپندارند، زهی خیال باطل که چشم فرزندان میرزا باز است و آن روز اگر میرزا، از بیگانه و خودی خورد و افتاد، اکنون فرزندانش پیش نام او به احترام میایستند تا چشم طمع را در کاسه کور کنند…
آری، امروز میرزا ادامه دارد. در رنگِ دگر، در شکل و تازه گی هویتی قدیمی.
امروز داماش، نماد همان تسلیم ناپذیری میرزاست که فرزندانش گویی به مثابهٔ میراثی گرانبها از وی، آن را پاس میدارند. آنان، حمایت و ایستادگی برای داماش را به منزلهٔ ایستادگی و حمایت زیر پرچم آزادگی میرزا بر میشمارند.
اکنون ما فرزندان میرزا، بدون وابستگی به لابیهای زر و زور، به نام خدا و تنها به انگیزهٔ حفظ نام و هویت این سرزمین، زیر پرچم داماش گیلان متحد شدهایم و در این راه، از اوباش و یاغی قلمداد شدن باکی نداریم که این عناوین همواره پی نامِ مردمانِ عدالت خواه و آزاده بوده است…
در قلب و جان ما، داماش هرگز پسوندی جز گیلان نمیگیرد، چرا که این پسوند، چتر اتحاد فرزندان میرزا در جای جای این سرزمین است که هر گیلانی در هر جای جهان خود را در اصالت و هویت آن شریک میداند.
افسوس، افسوس که مالکین، نه، … خریداران داماش گیلان نمیدانند هویت و اصالت خریدنی نیست و بهایی ندارد. اگر چه آنان بدون پرداخت بهای صوریِ این مالکیت نیز خود را مالک هویت این مردم دانسته و شرافت گفتارِ خود در رسانهٔ جمعی مبنی بر عدم تغییر نام تیم را زیر سوال بردند.
اکنون باید پرسید آیا ما فریب خوردهایم؟! و اگر آری، فریبِ چه کسی را؟!
فریب کسانی که به جای جیب، از نام و هویت داماش گیلان، از ساقهای خستهٔ بازیکنان و از حنجرههای هواداران پرشور خرج کردهاند و برای برافراشتن پرچم خود، نام و هویت این مردم را نشانه رفتهاند.
آنان بدانند این جا همه ایستادهاند، کنار میرزا، کنار داماشِ گیلان، که خوابِ خوش را از چشمِ خصم بگیرند.
میرزا دیگر تنها نیست و ما نمیایستیم تا او دوباره در برودتِ نامردِ نامردمیها یخ زده و جان بدهد…
آنان باید بدانند نقش و نامشان روی پیراهن تیم، از لایهٔ نازکِ پارچهٔ پیراهن فراتر نرفته و نمیرود.
اما نام داماش، نامی برآمده از قلبِ هواداران است که انعکاسِ نقش آن شور و دلدادگی بر پیراهنها به شکل "داماشِ شهر باران " نقش میبندد.
سخن دیگر ما با شیفتگان قدرت است، همان کسانی که کوله بارِ رفتنشان همیشه پشت درب است! آنان که به رغم "نه" ی هواداران، هنوز خیال ناخدایی کشتی داماش را در سر میپرورانند.
آنان نیز باید بدانند این جا گیلان است، … و… نیست!
اگر صدای آن جمع نماینده از سوی تمام هواداران را جدی نگرفتهاند، به زودی طنینِ صدای "نه"ی یک استادیوم در گوش جانشان طنین انداز خواهد شد.
سخن بعد ما با دوستان…، آن شیران… است.
کاش بدانند شیر، همیشه در بیشه زیباست، شیرِ رام شده، زیبا نیست، ترحم برانگیز است. آنان نیز بهتر است شیر بیشه باشند و بمانند…
حافظهٔ مردم این خطه از یادآوری خیانت “رضا اسکستانی”، کسی که سر میرزا را از تن جدا کرد، هنوز شرمسار و در رنج است.
میرزا، در کنارِ یار وفادار آلمانیاش، گائوک، جان داد. گائوکی که به تدریج چنان شیفتهٔ میرزا شده بود که برای ماندن در رکاب او، مسلمانی را برگزید.
چشم که باز کنیم، هنوز میتوان گائوک را در کنار میرزا و در کنار داماش دید. همان مردانی که این جا سرزمین مادریشان نیست، اما روح آزادگی میرزا زمین گیرشان کرد…
نگارنده: محمد جواد منفرد (کاربر وارش اسپرت)